تبليغاتX
میتینگ آنلاین - عصاره ی تلخ زهر
پنجشنبه 1386/11/18
عصاره ی تلخ زهر

وقتی متن پایین را نوشتم قصد داشتم راجع به موضوع بنویسم و آنقدر غرقش شدم که حیفم آمد چیزی مزید بر آنچه دلم را شکافته بود بنویسم. اما...

دیدم که دوستی نوشته بودند را وقتی دانشجویان در بندند ما جشنواره ی آدم برفی داریم و می گوییم و می خندیم و می خوریم و می پوشیم؟؟؟

چرا نباید داشته باشیم؟ چرا این چنین افسرده ایم و به هر غمی نیازمند 40 روز ریش و سیاهی و محروم اندکی لبخند که مبادا بگویند و بگویم که چرا این گونه ام و حتما خیالم هم نیست که چه شده. لابد دلم سنگ است که عزای مرده ام نگاه نداشته ام در این دنیایی که به قول دوستان عمرش دو روز است و عزایش 40 روز. و مملکتی که بیش از 100 روز عزاداری و حرامی و حرمت نگاه داری را یدک می کشد؟ 2 ماه حرام ِ بی خوشی و شادی و عروسی. یک ماه به انتظار افطار و دهه صدیقه و 13 معصوم باقی مانده و بماند باقی علما و فضلا و خدا رحمت کردگان. خنده دار نیست ؟؟؟ کافی نیست ؟؟؟ به نام حرمت قبای خاک به تن کردن و زانوی غم بغل گرفتن. به راستی همه ی شان و منزلت حسین به کشته شدن و سر بریده شدن و لب تشنه بودن است؟ مگر به قول خودشان حسین خبر نداشت چه خواهد شد؟ مگر نه آنکه خواست بازگردد و نگذاشتند و راه بر او بستند؟ این همه خزعبلات و خرافات و ترحمات کافی نیست؟ و شما دوست عزیز ایرادتان بسیار نابجا بود. و اگر دیگر کسی سخنی از 10 بهمن نگفت و 10 بهمن 14 مرداد نشد دلیلی نداشت جز بی تاثیری این ماجرا. و چرا من نباید خوش باشم و تو نباید باشی؟ غیر از این است که آزادی و خوشی و زیبایی را از ما گرفته اند؟ شما دیگر چرا؟ مگر نه آن که غم نان را سر سفره ی مردم آورده اند؟ به قول عمویم احمدی عجب رئیس جمهور خوش قولی است نفت را به خانه ی مردم آورد با این بی گازی و سرما و چراغ نفتی. و آن وقت شما به شادی کودکانه ای برای یک روز برفی و لبخند شیرین مان ایراد می گیرید؟ اگر توانستید 10000 نفر بسیج کنید و جلوی زندان بست نشستید و آزادی شان را خواستید صحیح است. فیلمی می دیدم که نامش خاطرم نیست. اما از همین سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد. زنی که از همسرش جدا شده بود و فرزندانش را نزد خود نگاه داشته بود. مورد آزار همسر سابقش قرار گرفت و او هم با وجود عدم صلاحیت نگهداری فرزندان آنها را به کشور دیگری برد و از طریق نفوذی که داشت خواستار عدم دادن ویزا به آن زن شد. آن زن یک زنجیر به کمر خود و درب میله ای سفارت بست و یک تابلوی مقوایی جلویش گرفت که نمی گذارند فرزندانم را ببینم یا یک همچین چیزی. و کم کم مردم جمع شدند و او برای تک تک شان مشکلش را با اشک توضیح می داد تا جایی که مسئول آن بخش ویزای آن خانم را در اختیارش گذاشت. حالا شما اگر جرات کردی این عمل را انجام بده که به نظر من این جور اعتراضات خیلی خیلی مدنی و پیش و پا افتاده چیزی جز اورت دادن نیست.

شاید باعث رنجش خاطر بعضی از دوستان شوم اما وقتی از برخی پرچم داران اصلاحات خواستم چاره ای بیندیشیم و یک اعتراض بی خطر مدنی اما تاثیر گذار ایجاد کنیم. محافظه کاریشان گل کرد و خبری از ایشان نشد.

در ایرانی که ماهی یک بار جشن داشته اند و به هر مناسبتی خوشی را در خانه ی مردم به ارمغان می آورده اند حالا باید 100 روز حرمت نگاه داریم آن هم با ریش و سبیل و ابروی بی بزک و جامه ی سیاه. ذهن مان را این چنین درگیر و کهنه می خواهند. این چنین بیمار و بی تاب و بی دانش.


 

صدای قدیمی من،

از عصاره ی تلخ زهرها آگاه نبود.

گوئی خزه ها کف ِ پای مرا می لیسیدند.

آه! صدای قدیمی عشقم!

آه! صدای حقیقت من!

آه! صدای تهیگاه ِ من!

به هنگامی که از دهانم، گل های سرخ می بارید

و چمن، دندان ِ بی خیال ِ اسب را نمی شناخت!

برای سرکشیدن ِ خون ِ من تو اینجایی

و سرکشیدن ِ خلق ِ صامت ِ کودکی ام!

هنگامی که نگاهم در باد تکه تکه می شود، از صداهای همیشه مست ِ فلزی!

بگذار از این دریچه بگذرم!

آنجا حوا مورچگان را می خورد و آدم از ماهیان بارور می شود.

بگذار بگذرم! ای مرد شاخدار!

از جنگل دهان دره وُ طپش های شادمان.

من می دانم که سنجاق زنگ زده به چه کار می آید

و می شناسم هراس ِ چشم های گشوده را، بر سطح روشن ِ بشقاب.

اما نه خواهان جهانم و نه رؤیا – ای صدای خدائی –

من خواهان آزادی و عشق ِ زمینی خویشم

در تیره ترین کنج ِ نسیم که کسی خواستار آن نیست.

عشق زمینی ِ من!

سگان رودخانه از پی یکدیگرند

و باد به کنده های تک افتاده گوش خوابانده است.

آه! ای صدای قدیمی!

با حنجره ات بسوزان، این صداهای قراضه را!

می خواهم بگریم – چرا که شادمانم می کند –

آنگونه که کودکان در نیمکت آخر کلاس می گریند.

من نه انسانم و نه شاعر و نه حتی یک برگ !

ضربانی زخم خورده ام من، زخم زننده ی دیگر سو!

می خواهم با بردن نام خود بگریم، تا حقیقت ِ انسانی خویش را بیان کنم،

آنگونه که ضرافت واژه گان را می کُشم!

گل های سرخ، کاج و کودکی بر ساحل رود ...

نه! نه! سوال نمی کنم! خواستار این صدایم که بر دستانم لیسه می کشد!

این منم که با عریانی خویش از پس ِ پرده، ماه جزا و ساعت ِ خاکستر را سیراب می کنم!

این گونه حرف می زنم!

این گونه حرف می زدم زمانی که الهه ی زراعت قطارها را متوقف می کرد

وقتی که ابر و رؤیا و مرگ از پی من بودند،

وقتی که کفه های تعادل پیکرم معلق بود

و گاو ها – سُم های پهنشان را کوبان – ماق می کشیدند.

                                                                فدریکو گارسیا لورکا

 

 

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 3:39 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب