خیال خامی است لبخند برای آنکه لبش را به نخ و سوزن غمباد دوخته اند.
برای خوش بودن و بی خیال و رها بودن. برای سبک بودن از این همه اندوه و شک و تردید. از این همه واژه ی بی معنا. و من زاده ی آدم. ترشیده ی عادت سیب چینی و گندم خواری. پر شده از سالوس قابیل و دریوزه ی هابیل. این منم نارس و کال ِ افتاده به گنداب ِ رسیدگی و پختگی ِ این عقل ِ خام. بی خود ِ سعد و نحس و فال و شفا. و همیشه سر به آسمان ِ امید. هشیاری این چنین مست و مستی این چنین دانا ! همان منقب نقاب دّرِ یار و اغیار. خاموش روزهای بیداد و عربده کش سیر خورده ی نمک ناشناس. همان بر دار کشیده ی زبان در نکشیده و همان شمشیر به نیام ِ وجدان دار! پرده دار حرم و پرده دران حریم. صاحب گناه ِ حجاب بر سر و طاعت کِشان معبود کُش. منم پرورده ی نان و نمک و نمک ده شکن. افسون رنگ و افسوس کِش درنگ. هرزه گرد زنگار روزگار . این منم شاهد کور چشم ِ زیبا کُش. حریص بند بند تن و وراج باطن و روح. حیران خواب و بیدار ِ خواب دیده ی تعبیر کهنه کن. این منم حیران ...

