ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
کم کم من هم آه می کشم و دل خوش می کنم که شاید منجی بیاید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جالب تر از این نمی شود!
دیروز در جمع دانشجویی نشسته بودیم که رئیس (یا نمی دانم فرمانده یا هرچه که نامش را می گذارند) پایگاه بسیج دانشجویی آمد و خواهش کرد برایش یک ایمیل بسازم. در سایت نشستم و شروع کردم که دیدم سایت مختل شده و برایش توضیح دادم. سریع تلفن را برداشت و با جایی تماس گرفت و گفت و شنید و اندکی بعد برایمان توضیح داد که مختل شدن مسنجر و سایت یاهو و همچنین فیلترینگ سایت های مختلف توسط دولت و حکومت صورت نمی گیرد. بلکه به قول خودشان خارجی ها برای تخریب چهره ی حکومت و دولت در مناسبت های مختلف دست به اخلال زده و بر روی کانال های ماهواره ای نیز پارازیت می اندازند. سپس بر گردن نیروهای خودی می اندازند و همه را به جان هم انداخته اند.
اندکی نگاهش کردم و گفتم مطمئنی؟ گفت بله. حتی عکس ها و فیلم های اعدام های چندین سال گذشته را نشان می دهند و می گویند جدیدا اتفاق افتاده و مربوط به اراذل و اوباش است و ... . جز پوزخندی که لبانم را آلوده کرد و نگاهی عاقل اندر سفیه چیزی نگفتم. خودش را جمع و جور کرد و گفت: من به شما توصیه می کنم اگر یک روزنامه چپی می خوانید یک روزنامه راستی و دولتی هم بخوانید. گفتم جدی؟ مگر روزنامه اصلاح طلب هم وجود دارد؟ سریع حرف را برگرداند و گفت اصلا اصلاح طلب چیست؟ سری تکان دادم. گفت من برایتان صبح صادق آوردم ولی شما مطالعه نکردید. گفتم اهل روزنامه هایی که بویی از ژورنالیست نبرده اند نیستم. ترجیح می دهم فال چاردیواری جام جم بخوانم و یا اصلا روزنامه نخوانم اما سمت روزنامه های حزبی نروم. خواستم وی را به چالش بکشم و گفتم سعی می کنم فراجناحی باشم. و چند نفر را به لحاظ سیاسی در این کشور فراجناحی می دانم. اول آیت الله هاشمی رفسنجانیُ حضرت امام (و برخی فرزندانش) و تا چندی پیش گمان می کردم آیت الله خامنه ای. و گفت البته می دانید آیت الله هاشمی کیست؟ ابرویی بالا انداختم و سری به علامت پرسش تکان دادم. گفت آیت الله هاشمی یعنی نیمی از مملکت ایران و من گفتم هاشمی یعنی همه ایران. و او تایید کرد و زمانی که دید حرفی زده که نباید می زده باز رفت سراغ صبح صادق و حزب و ... و من باید می رفتم.
در تمامی عمرم تعلق خاطری نسبت به چپ یا راست نداشتم. در ۱۵ سالگی مرا به مؤتلفه اسلامی خواندند و پس از مطالعه راجع به آن که هنوز بریده جراید و یادداشت برداری های خودم و خواهرم را که علوم سیاسی می خواند راجع به آن زمان دارم،هرگز سوی حزب و دسته ای نرفته و نخواهم رفت و خدا را شکر می کنم که وارد مؤتلفه نیز نشدم. و اگر همه زمان عقلی در سرم باشد هرگز سوی هیچ حزب و گروه سیاسی نخواهم رفت و خوشحالم که هیچ برگی به نامم در بسیج یا هر گوشه ای از احزاب ثبت نشده است.
در تمامی امروز به حرف های او فکر می کردم و نمی دانستم بخندم یا عصبانی باشم. تحمیق تا این حد؟ وی اذعان کرد حاضر است مدرک بیاورد و گفت سی دی هایی حول همین موضوع به ایشان تحویل شده است که روشن گری شود. آیا شستشوی مغزی در این حد است که فردی که دوبار در رشته خود رتبه اول درسی دانشگاه شده است نمی فهمد چه بر سرش می آید و دلش به دو کلام حرف خوش است و البته هنوز ایمیل ندارد! شاید هم مامور است که در دانشگاه ها چنین روشن گری و افشاگری نماید و آبروی دول خارجی را پیش ما ببرد که بعععله من نبودم،دستم بود،تقصیر آستینم بود... .

