از دره جفت خود را با زوزه ای صدا زد
فریاد دلخراشی
از کوچه ها شنیدم.
دیشب که ابر تیره نور ستاره دزدید،
بید کنار کوچه، در زمهریر خشکید
آهی ز دل کشیدم.
دیشب که برف بارید
فکر بنفشه بودم
خواب بهار دیدم.
محمدعلی شاکری یکتا
سکوت پای ثابت سینه پر تلاطم ما بود. ۳۰ سال سکوت دست مایه رخوتی زخمی از انقلابی بود که تصویر جمهوریت را با صدای اسلام به هیاهو بنا کرد. انقلابی جز در مسیر خود.
آیا در ۴ سال گذشته هیچ کدام از ما مقصر نبود؟ آیا واقعا چند دستگی،کم دانی،عدم استفاده به موقع از امکانات و و و باعث وضعیت قرمز امروز نیست؟در ابتدای دوره پیشین دولت حاضر، طی ۲ سال کودتای مدیریتی با تغییر حدود ۳۰ هزار مدیر در سطح کشور بی اعتراض موثر صورت گرفت. در ۲ سال پایانی نیز به غربال و پردازش این تغییرات پرداخته شد که یکی از قربانیان به نام این کودتا لاریجانی بود.
سکوت اصلاح طلبان و احتیاطی که شامل حال اکثریت ایشان می شد دامن به آتش تند خودرایی های دولت زد. اگر در انتخابات کسی از ترس حملاتی چون حمله به دفتر تحکیم و بستن چند روزنامه سکوت نمی کرد، امروز شاهد چنین رفتارهای غیر انسانی نبودیم. حکومت با تزریق عناصر به تمامی نهادها و احزاب و تقسیم اصلاح طلبان و سپس تقسیم خود به مدیریت بحران می پرداخت تا جایی که در خود قدرت سرکوب را یافت. دولت امروز تنها نتیجه خودکامگی های یک شخص نیست،بلکه ناشی از عدم یکپارچگی در بین اصلاح طلبان و همچنین آرمان رهبری موروثی با مدیریت روسیه در ایران می باشد.
افسارگسیختگی و این دریدگی ها نتیجه نجابت زیادی ماست. از قدیم گفته اند نجابت زیادی کثافت است. نجابت و احتیاط، نجابت و ترس، نجابت و تنبلی و ... که همه امروز دست به دست هم داده تا دیده نشویم. آنقدر که دست به تحمیق ما بزنند، آنقدر که دور بری هاشان با تمسخر دادگاه های فرمایشی را به رخمان بکشند. هر چند هنوز امید هست اما از خواب و رویا تا امید و اطمینان فاصله زمین تا آسمان است. ننگ است بار کثافت به اتهام نجابت بر دوش کشیدن و سخت است آسمان را به زمین دوختن.
به مناسبت دستگیری آقای محمدرضا یزدان پناه که نمی دانم آزاد شده یا خیر؟
غم فزون دارم، به سیلی چهره گلناری کنم
ترس دشمن شادی است و خویشتن داری کنم
هیچکس آگه ز دردم نیست، این خود نعمتی است
دم به دم شکرانه از این بی پرستاری کنم
در قبال دوستی ها، می کشم آزارها
زندگی اما حرامم باد اگر زاری کنم
تا بیاسایم ز رنج نامرادیهای خویش
در پناه باده گاهی ترک هشیاری کنم
همچو بیدی در کنار صخره ها روئیده ام
این همه خواری کشیدم، تا سبکباری کنم
تن بکاهم آنقدر از قیدها، تا همچو کاه
با نسیمی در فنای خویشتن یاری کنم
ای صدف در ژهنه ی دریا دهانی باز کن
تا به جای گریه ی خونین گهرباری کنم
بر مزارم لاله ها روید ز داغ سینه سوز
ذوق من را بین، کجاها فکر گلکاری کنم!
استاد رهی معیری

