تبليغاتX
میتینگ آنلاین
یکشنبه 1386/07/29
امضا کنیم!
خاک وطن رفت. چه خاکی بسر کنیم؟
میانه بهت و ناباوریمان ترکمن چای تکرار شد. بی جنگ اما به بهای پامال کردن خون نیکانمان رژیم پاره ای از ایران زمین رابه بیگانگان بخشید. شرافتمان را به بازی گرفتند.هستی مان را به یغما بردند.پنجه خون آلود روسیه را بر پیکره مان نشاندند. سیاست مدبرانه میرزا آقاسی تجلی فقاهتی یافته است و *برای ذره ای آب شورخلیج فارس و دریای مازندران،نباید کام شیرین روسیه ء دوست را تلخ کرد. حق پنجاه در صدی آبهای تحت البحری ایران را تنها با سیزده درصد تعویض کرداند!!! ساکت ننشینم این معصیت سیاسیت. ایرانیان مام وطن را به رذالت بخشیده اند.چرا بی صدا غسل بر نعش وطن کنیم؟ به امضاء کنندگان اعتراضیه بپیوندید.
پاینده ایران
*تکثیر این اعلامیه و ظیفه ملی است. در انتشار آن و آگاهی رسانی عمومی کوشا باشید.
برای امضا ئ بیانیه واعتراض و ارسال آن به سازمان ملل متحد و رسانه ها به سایت منافع ملی ایران مراجعه کنید


امضا کنید
نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 2:38 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1386/07/26
الهی آمین!
لینک را باز کنید.

الهی آمین!

درد این قافله تا چند و کجا؟

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 1:30 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 1386/07/25
رانده
غم نامه ایست آنچه می خوانید و من شعری از این رسا تر و زیباتر نیافتم که لب به سکوت بندم و لب گزم و افسوس خورم.

برای اطلاع بیشتر به وبلاگ ایرج شهبازی دستجرده مراجعه کنید.

 22 خرداد 86 خودکشی ؟؟؟ دختر دانشجوی دانشگاه ملایر به دلیل حکم تعلیق و اتهام رابطه نامشروع

    18 تیر 86  ودکشی مهسا.ن دانشجوی رشته شیمی دانشگاه رازی كرمانشاه پس از انتشار خبر تجاوز یکی از مسئولان حراست دانشگاه به او با تهدید به افشای رابطه نامشروع

  

و 21 مهر 86 خودکشی زهرا ب.ا دانشجوی پزشکی در همدان در بازداشتگاه مفاسد اجتماعی به اتهام رابطه نامشروع

 

هر سه خانواده هایی داشتند که امکان نداشت بتوانند در شهر محل سکونتشان با پسری ارتباط داشته باشند.

در هر سه مورد دوستان فرد مذکور یا خبرنگاران محلی با کمیسیون زنان تحکیم تماس گرفتند و در تمام موارد از ما خواستند از انتشار نام این دخترها خودداری کنیم و در هر سه مورد دخترها از ترس روبرو شدن با خانواده متعصب و مذهبی خود  دست به خودکشی زده بودند و در هر سه مورد پس از مدتی کسی به تماسهای ما برای پیگیری پاسخ نگفت و از ادامه ارتباط منصرف شد.

هم کلاسان این دانشجویان از طرف مسئولان محلی یا دانشگاه  برای پیگیری علت  خودکشی تهدید شدند . ساعتها صحبت تلفنی  داشتیم تا از طریق دوستان این دختران دانشجو خانواده هایشان را متقاعد به شکایت و تشکیل پرونده یا لااقل مصاحبه کنیم ولی هیچ یک نمی پذیرفتند با این توجیه که به اندازه کافی آبرویشان رفته است و نمی خواهند بیشتر از این بر سر زبانها بیفتند...)

 

- لازم به ذکر است چنین جنایات مستقیم و غیر مستقیم در اطلاعات، منکرات، و بازداشتگاه های نظامی بسیار است. موارد بسیار این چنینی دیده شده که در آن مامورین اقدام به شکنجه جسمی و جنسی نموده اند و سپس کشته شده اند...

 

- لینک این مطلب ابتدا از وب محمد یزدان پناه و سپس وب نسرین برداشته شده است.

 

  - رانده

دست بردار ازين هيكل غم

كه ز ويرانی خويش است آباد.

دست بردار كه تاريكم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

دست بردار ز تو در عجبم

به در بسته چه می كوبی سر.

نيست ، می دانی ، در خانه كسی

سر فرو می كوبی باز به در.

زنده ، وين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

می گزم لب به سكوت.

دست بردار كه گر خاموشم

با لبم هر نفسی فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالی ست.

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

رانده اندم همه از درگه خويش.

پای پر آبله ، لب پر افسوس

می كشم پاي بر اين جاده پرت

می زنم گام براينم راه عبوس.

پای پر آبله ، دل پر اندوه

از رهی می گذرم سر در خويش

می خزد هيكل من از دنبال

می دود سايه من پيشاپيش.

*

می روم با ره  خود

سر فرو ، چهره به هم.

با كسم كاری نيست

سد چه بندی به رهم؟

دست بردار! چه سود آيد بار

از چراغی كه نه گرماش ونه نور؟

چه اميد از دل تاريك كسی

كه نهادندش سرزنده به گور؟

می روم يكه به راهی مطرود

كه فرو رفته به آفاق سياه

دست بردار ازين عابر مست

يك  طرف شو ، منشين برسر راه!

 

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 8:28 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1386/07/23
مال مردم خوار ها
لینک کلیپ زیبایی رو براتون می گذارم بد نیست تصاویرش رو ببینید. قابل ذکره که من تازه این کلیپ رو دیدم و دال بر این نیست که جدیده. کسی نیاد بگه این قدیمی بود.

                         در صفوف ایستاده بر نماز         ابن ملجم ها فراوانند باز

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 4:25 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 1386/07/21
تقدیم به هادی قابل
آنان به مرگ وام ندارند              
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من ایا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
در کوچه های دور
در شاهراه خلق به او درآورید
دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند
نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 7:59 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1386/07/15
اما، دریغ!

من از تمام خیابان ها

از چهار راهها

من از چراغ قرمز قانون

                            - حتی

با اسب تاخت کرده ام

که آشتی بدم باد و دود را

که آشنا بکنم سینه را به دود و به باد

اما، دریغ!

                                                               ( منوچهر آتشی )

 

گریه ام می گیرد از همه بی حرمتی و بی همتی و بی عفتی

از این مردم نان به نرخ روز خور دریغ خوار و افسوس کِش. از اینان که حقیقت برایشان مثال پوستی است که هرگاه خواستند دباغی اش کنند و به تن کنند، برای پوشاندن تنی زخمی و فرسوده و ستم کش. برای این همه زخم خورده ای که به جای آن که زخم تن پلنگ زخمیشان کند ، کرده جوجه ی دم پاییز و دم و دادشان شده وعده ی سر خرمن و رفتن سر جالیز. به کدام دغدغه؟ به کدام شعر و شعور و کدام فلسفه؟ به کدام آیه وسوره و زبور و سروده؟ به کدام رو سخن از حق می زنید و چنین ناحقید؟ تف به رویتان که این چنین بی غیرتید و بی قاموس. که همان که هتک حرمت ناموستان می کند امروز می شود قاموس روای حرف و سخنتان. دیروز که لازم بود اسیر نظریه ی پردازی های سعید امامی بودیم و بچه هایمان را تکه تکه کردند و ناخواسته اسیر جو و امروز اسیر اینیم که به حرمت حضرت حق بی آبرو و شرافتمان تف بیاندازیم به روی پدر مادرانمان که عمری فریاد کردند مرگ بر فلان و فلان و فلان و دیروز یک مرد سیاست بود که مسئولیت جنگ بر عهده گرفت و باقی دنبالش دویدند و امروز همو که حتی حرمتش را شکستند تسلیم نامه ی کسی که را که کارش را نیمه تمام گذاشته بود را رو می کند و می گوید ای بابا این همه آدم گوسفند بودند که عمری شما را فحش دادند ما هم اشتباه کردیم ببخشید!!! از اول قرارمان یک چیز دیگر بود و کسی نیست بگوید 30 سال این تسلیم نامه کجا بود؟ آخر مگر ما نادانیم؟ حتما هستیم که این همه سال نشسته ایم و برخاسته ایم و خورده ایم و خوابیده ایم و اسیریم و اسیریم و اسیریم.

و امروز دریغم از آن است که هر آنکه می فهمد و می داند هم زبان درکشیده و کجاست مردی که از ترس زبان تیزش تیغ به کامش کشند و لبش بدوزند. کجاست مردی که بگوید زندان مال مرد است و بس. و این همه انسان و چندی زندانبان. و من می دانم هنوز زندان ها خالیست برای سوزاندن جگر مادران که تربیت کنند فرزندانی را که بتازند و بتازند و بتازند و کجاست شجاعت مردان سرزمین مان. نفیر آزادی در راه  است و شاید بر سرمان اما صور اسرفیل خاموش است و می ترسد. وای بر ما...

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 4:40 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 1386/07/07
بی اندیشه ی نقدینه می میرد

آخر  کجای این همه تحقیر با ساز و دهل و یه دو جین سرباز و نظامی بخت برگشته که بعد از مارش نظامیشان از فرط عصبانیت تف به زمین می اندازند جبران می شود؟ اولا رییس کدام جمهور؟ بعد هم کدام رییس جمهور؟

 وقتی کسی در برابر توهین دیگری در خانه ی دیگری زبان درازی اش را ادامه می دهد و می خواهد خودش را ثابت کند یک دلیل بیشتر ندارد. آن هم اینکه طرف سبک مغز است و بس. احترام خود و پیشینه ی خود را نگاه نمی دارد. اب در هاون کوبیده ای که چه؟ غرور له شده ات را نجات دهی؟ نجات دادی؟ یا بیش از پیش به سخره کشیدندمان؟ تو که حتی مانند خاتمی لیاقت نداری نامی از ایران زنده کنی، دیگر زنده به گورش نکن.

نمود نقش ایوان می فریبد دل از این مردم !

اساس زحمت بنّا، درون چینه می میرد

زبام گنبد نخوت فرودآ، گر کسی هستی

که تکبیر ریا، در مسجد آدینه می میرد

دلت را زنده با نور حقیقت کن، که این پیکر

اگر عریان، وگر در کسوت پشمینه، می میرد

شتابان هر طرف تا کی؟ برای کسب زور و زر

که گنجور عاقبت با حسرت گنجینه، می میرد

بگرد آلوده دامان نقد هستی، داده از دستی

برم حسرت که بی اندیشه ی نقدینه می میرد

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 4:35 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 1386/07/06
ارث خدا داده ام

خیلی وقت است دست و دلم به نوشتن نمی رود. آن قدر ننوشته ام که خطم بد شده. مشق های روزهای کودکی هم دیگر نیستند که به زور خط بدمان را خوش کنند. ولی مگر چند نفر از نوشتن شبی 5 صفحه مشق خوش خط شدند که من بشوم؟

بوی ماهِ چه؟؟؟ واژه ی غریبی است. چند سال است خاک این سرزمین جشن مهرگانی به خود ندیده و دستی از سر مهر بر سر فرزندانش کشیده نشده؟ اندکی که بگذرد گمانم نام جشن مهرگان و آتشکده آذرآبادگان نیز فراموشمان شود. مثل خشت خشت نیاکانمان که زیر آب رفت. راستی تا چند وقت دیگر زمزمه ی پرواز را در حصار بسته ی نابودن، خواهیم شنید؟!!

صف، صف، صف... همه به صف. زنگ کلاس خورده. نه فرصت داری ساندویج نیمه جویده ی نان و پنیر صبحانه ات را تمام کنی و نه حد اقل یک جرعه آب بخوری. می ترسم از روزی که نباشم و نباشی و نباشد. می ترسم از روزی که نباشد همین زنگ تفریحی که من و تو در آن نقشه توطئه می چیدیم و بوی آزادی را تا ته حلقمان سر می کشیدیم و برای آخر وقت آن ته ته های کلاس برای خودمان جا باز می کردیم. و تا بزرگ شدیم دیدیم به هوای شعر های پنهانی آزادی و آزادی پنهانی رویاییمان همان ته کلاس مانده ایم و چار میخ شده ایم به نیم کت آخر کلاس و پایمان پیر تر از آن است که برای آرزوها بدویم. می ترسم از روزی که روزگارمان به سخن و تنها به سخن گفتن از آنچه می خواهیم بگذرد. می ترسم از روزی که نباشد این آرزوها و زنگ تفریح ها و آخر وقت کلاس ها، که کودکانمان و نه اصلا خواهران و برادران کوچکمان که حتی تجسمی نداشته باشند از آزادی. مثل ما که لااقل با قصه های مادربزرگ از غول یه پا و ور وره جادوهای ریز و درشت چراغ جادو تجسمی داشتیم امروز بچه ها حتی اسم غول یه پا و یه چشم را نشنیدند که دور خودش می چرخید مثل فرفره و در هر خانه ای که دختر یا پسر خوشگل و ترگل و ورگلی داشت می ایستاد و با نیرنگ صدای دوست و رفیق و همسایه را در می آورد و اسم آن بچه را که معلوم نبود که از کجا گوش ایستاده و فهمیده صدا می کرد و بچه ها را دم در می کشاند و آن وقت...

می ترسم که حتی این چیزها که امروز دغدغه من و توست فردا قصه ی لای لایی کودکانمان هم نباشد.

می ترسم تکفیرمان کنند برای خواستن حق مان. می ترسم از این قوم دستار به سر و خرقه به دوش، ازین سجاده به دوشان دلق فروشی که ننگ و نیرنگشان را سر یک سفره پهن کرده اند و چه سفره ی پر زهد رنگینی!!!

من می هراسم از آن روزی که پرنده در قفس به دنیا بیاید و تا چشم باز کند، آب و دانش را کسی به منت در حلقش فرو کند و آن طفلک نداند این آب و دان چقدر کم است در برابر نعمتی که از او گرفته اند و نه آن را به زور غصب کرده اند. چقدر کم است در برابر آسمانی که ارث خدا داده شان بوده و امروز آن ها آسمان را تنگ می کنند و برای همین در قفس اسیر سایه ی شیطانند. من می هراسم...

می هراسم از آن که انسان را، شرافت را، بغض نیم خورده ی بودن را، هوای پاک و خنک آزادی را، ذات وارستگی و کرامت و حق کرامت را و ... که ارث خدا داده ی ماست - مثل همان آسمان و پرنده و پرواز - از ما بگیرند و سند شش دانگش را بزنند به نام اجنبی از خدا و آدم بی خبری که روحش را به شیطان فروخته و جایش ریش و ردایی قرض گرفته. تو هراسی نداری؟؟؟

نوشته شده توسط میتینگ آنلاین در 11:57 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب